|
A&A |
کاش میشد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کرد کاش میشد با نگاه شاپرک عشق را بر اسمان تفهیم کرد کاش میشد با دو چشم عاطفه قلب سرد اسمان را ناز کرد کاش میشد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد کاش میشد با نسیم شامگاه برگ زرد یاس هارا رنگ کرد کاش میشد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد.....
دوستت دارم.....
[ ۱۳٩٠/۱٢/۱۸ ] [ ۳:۱۸ ب.ظ ] [ عاطفه اشتری ]
این نامه را برای تو مینویسم: می نویسم نویسنده ای ناشناسم... میخواهم روزهای زندگیم بادیگران متفاوت باشد تا دنیاراجور دیگری ببینم... ازکنار هیچ چیز بی اعتنا رد نمی شوم. احساسم را تقویت میکنم تا از رایحه خوشش لذت ببرم... برایم خیلی مهم است برای اولین بار باچه کسی روبه رو میشوم؟ و نخستین جمله عاشقانه رو از چه کسی میشنوم!!!! قانع میمانم تا ازداشتن هر چیز کمی شادشوم. به قرص نانی بسنده میکنم تا چربی ها راه دلم را نگیرد وقتی زندگی میکنم که عاشق شده باشم تا بتوانم همه نامه هایم را برای تو بنویسم .... به فرخندگی عشق.....
[ ۱۳٩٠/٩/٢٤ ] [ ٦:٢٥ ب.ظ ] [ عاطفه اشتری ]
سلام به همه ی دوستان عزیز یه ذره مشغول بودم اما... این مطالبی که تو این قسمت گذاشتم رو تقدیم میکنم به خواهر نازنینم که خیلی هم دلم براش تنگ شده امیدوارم که خوشحال بشه ....
پاییز...
پاییزی دیگر امد .بارنگ زرد برگاش. بانغمه های باران. باحمله تگرگاش.باز امشب می سرایم. در وصف فصل پاییز... برای ناله هاش.ترانه ای غم انگیز.... *** اسمان هنوز ابی است ومن با بال های صبورعشق بر بلندای مهربانی به اهتزاز درمی ایم وانگاه... درباغ حنجره ام گل های سرخ لبخند می کارم ودر رود همیشه جاری غزل ودرسایه روشن زندگی طلوعی دیگر را می اغازم... ***
یادمان باشد زندگی همیشه پرواز نیست گاهی هم باید قفس را تحمل کرد... *** درمهربانی باران باش که در ترنمش علف هرز وگل سرخ یکی است...
[ ۱۳٩٠/٧/۱۸ ] [ ۱٠:٥٢ ب.ظ ] [ عاطفه اشتری ]
لب دوخته** پیش از دوخته شدن لبهایم اسمت را مدام زمزمه میکردم . برگرد** برگرد تاببینم اشک هایت را اما نه طاقتش را ندارم. حکایت** حکایت من حکایت اسمانی است که ابرهای سیاه سراسر ان را فراگرفته. ایین سکوت**عمر من اندازه نوح هم اگر بود باز بک چیز کم داشتم .سرپناهی برای برگزاری ایین سکوت.. خوش بین**به دوستم گفتم به اینده خوش بین وامیدوار باش.دیگرندیدمش خوشبینانه مرده بود. نا امنی** ناامنی حتی درخصوصی ترین لحظات زندگی ام نیز موج میزند. ***پاییییییییییییییییییییییییزتان مباررررررررررررررررررررررک**** راستی روز دختر رو به همه ی خوشگلا مثل خودم تبریک میگم **روزمون مبارک**
[ ۱۳٩٠/٧/٦ ] [ ٤:٥۳ ب.ظ ] [ عاطفه اشتری ]
سلام به همه ی دوستان عزیز **** یه چند تا عکس جدید گذاشتم که امیدوارم خوشتون بیاد متاسفانه یا .... دیگه با شروع شدن مدارس و عروسی خواهرم در پیش و هزار تا گرفتاری دیگه شاید کمتر بتونم بیام به وبلاگم سر بزنم شاید سه روز یه بار دقیق نمیدونم ولی هر وقت اپ کردید خبرم کنید که بیام به وبلاگ های شما عزیزان سر بزنم تا بعد بای*****
ادامه مطلب [ ۱۳٩٠/٦/۳۱ ] [ ۱۱:٥۳ ب.ظ ] [ عاطفه اشتری ]
ازبین رفتن باور انسان بزرگترین اتفاقی است که در یه رابطه رخ میدهد. بروز اتفاقات ناگوار در زندگی انکار ناپذیر است.در این لحظه هاست که شکست باورها اتفاق می افتد که این نوع شکست باور در لحظه ویرانت میکند ویران می شوی فرومیریزی احساس میکنی دیگر نمیتوانی بلندشوی در لحظه نابود میشوی احساس میکنی از زندگی بدت می اد از سادگی خودت بدت می اد از افراد دوروبرت بدت می اد در ان لحظه های خاکستری از همه چیزوهمه کس بدت می اد این حس یه لحظه رخ میدهد اماتا ابدباتو میماند.
[ ۱۳٩٠/٦/٢۸ ] [ ۱٢:٢٢ ب.ظ ] [ عاطفه اشتری ]
درخواب دیدم که عزرائیل به سراغم می اید.دربیداری خود را اراستم تا فریب زیبایی ام را بخورد ومنصرف شود. امدولی زیباییم چنان مجذوبش کرد که مرا باخود برد. از بیکاری مشغول دوختن کفن خود گشتم.چنان ظرافت وزیبایی رادر دوختنش به کار بردم که پس ازمرگم نزدیکان دلشان نیامد کفن را به تنم کنند وانرا به بهایی گران فروختند. به خداگفتم که زیباترین فرشته ات رانشانم بده ..او نشانم داد عزرائیل را.. جنازه یخ کرده ات چنان جذاب بود که با تمام وجود بوسیدمش.یخ کردم. دوستم بدار ای عزرائیل!محتاجم به دوست داشتنت. رقص با مرگ چنان لذتی در من ایجاد کرد که به خلسه ای خود خواسته فرو رفتم ودیگر به هوش نیامدم.............
[ ۱۳٩٠/٦/٢٤ ] [ ۳:٢۳ ب.ظ ] [ عاطفه اشتری ]
سفر** سفر به اعماق ذهنت تنها یک چیز برایم داشت سالها گریستن. کوک** تنها باسازتو میرقصم اما بدان که سازت کوک نیست. پروانه**چو پروانه بی ازاربودم گرفتندوخشکم کردند. همسایه** همسایه جدیدبرایم امد..مرگ..خوش اومدی. صبح**صبح که ازخواب بیدار شدم شب بود. اشک**اشک هایش رابوسیدم شوربودوگرم اتش گرفتم. جنازه**تنها جنازه ی خوشبوی شهربودم تا این که عطرم تمام شد. گور**برای فرار ازدست عزرائیل به چاله ای پناه بردم که بعدهافهمیدم گوربود.
[ ۱۳٩٠/٦/٢۳ ] [ ٢:٠۳ ب.ظ ] [ عاطفه اشتری ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |